محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

326

مناقب مرتضوى ( فارسي )

هشت يك از مال تو و تتمه به پسر واگذار . عورت گفت : اين كودك غلام خريدهء ابى عبد اللّه است و آن هفت شاهد كاذب را در دار الشّرع حاضر آورد . ايشان مطابق قول او اداى شهادت نمودند . كودك را به زندان فرستاد . چون مدت دو ماه به روايتى چهار ماه در قيد ماند ، چنان زار و نزار شد كه قريب به هلاكت رسيد . روزى به شكستگى تمام به نگهبان گفت : اى خواجه ، از من نفسى بيش نمانده ؛ در بگشاى تا نسيمى بر من زند . نگهبان بر حالش ترحم نموده در بگشود . كودك بر زانوى اندوه سر نهاده نشسته بود كه ناگاه ابو شجمة بن عمر به آن جانب آمده ، او را ديد غل در گردن . گفت : چه كرده‌اى كه بدين كودكى مستوجب عقوبت شده‌اى ؟ گفت : گناهى نكرده‌ام اما مال پدر طلب كردم ، پدر تو پايمال كرده و مرا بدين حال داشته . ابو شجمه گفت : پيش مرتضى على رو كه به وسيله‌اش نجات يا بى . گفت : نمىگذارند . ابو شجمه ضامن شده او را خلاص كرد . چون نزديك به حجرهء امير المؤمنين على رسيد ، پايش از ناتوانى لغزيده و به رو درافتاد . امير او را از زمين برداشته به انواع تلطف و مهربانى استفسار حالش نمود . گفت : من پسر ابى عبد اللّه انصارىام و تتمّهء احوال را به تفصيل بيان نمود . امير از استماع نام ابى عبد اللّه گريسته فرمود : پدر تو هفتاد ختم قرآن در خدمت رسول كرده بود . پس به قنبر گفت : از سر اين يتيم شپش دور كن و غسل داده به لباس سفيد ملبّس گردان . قنبر بفرموده قيام نمود . پس دست او را به دست حق‌پرست خود گرفته به دار الشّرع آمده گفت : يا ابا حفص ، چرا مال اين يتيم به غير دادى ؟ عمر - رضى اللّه عنه - حقيقت حال بيان نمود . امير متبسم شده فرمود : آن عورت را حاضر آريد . چون آوردند ، فرمود : اى عورت ، چرا با فرزند حقيقى خود دشمن شدى ؟ او بر قول خود مقرّ و مصرّ بود . امير طلب شهود عدول نمود . عورت شاهدان مذكور را حاضر ساخت . امير پرسيد : چه گواه مىدهيد ؟ آنچه در حضور خليفهء زمان گفته بودند ، تكرار نمودند ، خليفه گفت : يا ابا الحسن ، من كسى بىوجه نمىرنجانم . امير تبسم نموده فرمود : فصّاد را حاضر كنند و طشتى بياورند . چون آوردند فرمود : دست راست كودك را و دست چپ عورت را رگ زدند و خون هر دو در طشت گرفتند . پس رداى مبارك بر آن طشت انداخته يكى از اسماء حسنى خوانده دميد . اين زمزمه از طشت برآمد به آواز بلند كه يا امير المؤمنين و وصى خير المرسلين ، من مادر حقيقى اين فرزندم . بنابر اغراض دنيوى تبرا نموده‌ام . حضّار از مشاهدهء اين واقعهء غريبه متعجب و متحير شدند . پس بفرمودهء امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - آن عورت و گواهان كاذب را تعزير نموده ، تركهء ابى عبد اللّه به پسرش حواله كردند . »